24 اسفند 1401
باران میبارد، بوی نم خاک پرتم میکند به روزهای دلتنگی، روی نیمکت مینشینم، کوله رادر بغل میگیرم، با دستانی لرزان زیپش را باز میکنم، دهانش باز میشود و شروع میکند به دردودل کردن: “خیلی ازم دور شدی،چه عجب یاد من کردی!؟ دیگه بیشتر سراغ کتابهات و… بیشتر »
نظر دهید »
