24 اسفند 1401
باران میبارد، بوی نم خاک پرتم میکند به روزهای دلتنگی، روی نیمکت مینشینم، کوله رادر بغل میگیرم، با دستانی لرزان زیپش را باز میکنم، دهانش باز میشود و شروع میکند به دردودل کردن: “خیلی ازم دور شدی،چه عجب یاد من کردی!؟ دیگه بیشتر سراغ کتابهات و… بیشتر »
نظر دهید »
22 اسفند 1401
بر بلندای بام اسفند ایستاده ام… تمام لحظات زندگیم را مرور میکنم. به روزهایی می اندیشم که در روزمرگی زندگیم تو را گم کردم و حالم مساعد نبود. و به روزهایی که تورا از یاد نبردم و زندگیم روبه راه بود. به افق خیره میشوم، ریه هایم را از اتمسفر وجودت… بیشتر »
20 اسفند 1401
بی صدا چیپس را از داخل کابینت برداشتم. با قیچی بازش کردم که مبادا سروصدایی ایجاد شود. نیم وجبی بیدار شود، دلش بخواهد و من بمانم و یک دنیا غرولند در دلم. مثل یک کیف قاپ به اتاقم شیرجه زدم. در را پشت سرم بستم، صدای خوشایند خش خش چیپس گوشم را نوازش کرد. من… بیشتر »


