31 فروردین 1402
سحرها با صدای تماس گوشی چشمان مُهرو موم شده ام را به زور باز میکردم و با صدایی خفیف میگفتم:"سلام بابا، بله بیدارم” و دوباره میخزیدم زیر پتو و چند دقیقه بعد از جایم میپریدم، ترسی وجودم را میگرفت که ای وای دیرم شد! در این شب آخر، حال بیدار شدن… بیشتر »
نظر دهید »